
قفسهای پنهان؛ فیلمی که ذهن و جامعه را به چالش میکشد
این نوشته در رابطه با فیلم «برای زندهگی دیگران» نه نقد تخنیکال است و نه بررسی نور، قاببندی یا تدوین؛ بلکه تلاش میکند لایههای اجتماعی، فلسفی و انسانی فیلم را توضیح دهد. در پشت تصاویر معترضان، پشت قفسها، پشت سکوت و نظم شهری، فیلم چه جهانی را نشان میدهد که بسیاری از ما در آن گرفتاریم، اما گویا طبق عادت به پذیرش آن پرداختهایم.
فیلم «برای زندهگی دیگران» ساخته یما رؤوف، فیلمساز جوان افغانستانی، است که در دانمارک زندهگی میکند. برخلاف جریان غالب سینمای تجاری و زرد، او مسیر متفاوتی را برگزیده است. روایت او نه بر پایه سرگرمی، بلکه بر اساس حقیقت جهان و واقعیتهای اجتماعی شکل گرفته است؛ جهانی که زیر لایههای نظم، دموکراسی و قانون، سایهای از ستم نرم و مهارناپذیر را پنهان کرده است.
این فیلم کمهزینه اما عمیق، در جشنوارههای مستقل اروپایی، بهویژه جشنوارههای فیلم سیاسی و حقوق بشری، دیده شده و جوایزی چون جایزه ویژه مستندهای اجتماعی و جایزه بخش داوران را دریافت کرده است. نقدهای منتشرشده درباره این فیلم نشان میدهد که توانایی قرار گرفتن در میان آثار برجسته سینمای افغانستان را دارد؛ امری که برای فیلمساز جوانی چون یما رؤوف، موفقیت چشمگیری بهشمار میرود.
فیلم در سکانسهای نخست، صدای معترضان را بر دیوارها و مجسمههای شهر میپاشد. این صداها شبیه خورشید بیادعا و بیتوقع عمل میکنند. خورشید هر روز بدون چشمداشت جهان را روشن میکند، اما انسانها چنان به نور آن عادت کردهاند که نه سپاس میگویند و نه لحظهای درنگ میکنند و گاهی حتا از آن میگریزند.
فیلم همین نگاه را به صدای اعتراض دارد. صدا حضور دارد، اما شنیده نمیشود؛ تکرار میشود، اما نادیده گرفته میشود؛ میسوزاند، اما بر کسی گران نمیآید. این تصویر نمادین، مخاطب را از همان آغاز با پرسشی بنیادی روبهرو میکند: ما تا چه اندازه به صدای حق و اعتراض عادت کردهایم و تا چه حد در برابر آن واکنش نشان میدهیم؟
سکانس بعدی، شالوده جریان اصلی روایت را معرفی میکند: شهروندانی که میبینند، اما نمیپرسند؛ میشنوند، اما بیتفاوتاند؛ شاهدند، اما دخالت نمیکنند.
تلاش من برای درک فیلم و بازتاب آن در این نوشته، کوششی است برای تحلیل سه قفس اجتماعی، ساختاری و ذهنی که در فیلم بهگونه نامحسوس به آنها پرداخته شده است؛ قفسهایی که نشان میدهند محدودیتها تنها فزیکی نیستند، بلکه بیشتر ذهنی و اجتماعیاند.
فیلم روایت زندهگی معترضانی است که در برابر کشتار حیوانات توسط انسان و استفاده از پوست آنها برای صنعت مد و سایر صنایع ایستادهاند. ساختارها، اما با حمایت از روندی که کشتار حیوانات را قانونی میپندارد، زیر نام قانون و دموکراسی، در برابر معترضان سد ایجاد میکنند. با وجود برجسته بودن این مساله، مردم بهصورت عام از این روند حمایت میکنند و قدرت ساختارها نه بهشکل مستقیم، بلکه نرم و درونی، بر بدن و ذهن انسانها اعمال میشود؛ همان چیزی که فوکو از آن بهعنوان قدرت انضباطی یاد میکند.
فیلم نشان میدهد که ما گرفتار سندروم استکهلم جمعی شدهایم؛ قربانی ساختاری هستیم که دوستش داریم، از آن دفاع میکنیم و از نقد آن میترسیم. معترضان، با وجود خطر بازداشت و خشونت، هر روز در خیابانها میایستند؛ برای توقف کشتار جمعی حیوانات، برای اقلیم در خطر و برای انسانها و حیواناتی که آزادیشان به امتیازی قابل مصادره بدل شده است، مبارزه میکنند.
اگرچه بیشتر سکانسهای فیلم رویارویی معترضان و پولیس را نشان میدهد، اما یکی از قویترین صحنهها، مواجهه یکی از معترضان با خشونت پولیس است. معترضی توسط پولیس بر زمین کشیده میشود، لتوکوب میشود و داخل موتر انتقال مجرمان انداخته میشود. پس از مدتی، همان معترض میگوید: «پولیس بیست دقیقه روی من باسنش را در داخل موتر گذاشت.» با وجود چندین زخم کوچک اما قابل توجه بر دستهایش، به جرم خشونت علیه پولیس به دادگاه فراخوانده میشود و احتمال دارد با زندان روبهرو شود.
این سکانس، تضاد میان اعمال خشونتآمیز و قضاوت ناعادلانه را به تصویر میکشد و نشان میدهد چگونه فرد عادی در چرخهای گرفتار میشود که هم خشونت بر او اعمال میشود و هم هنگام اتهام، عدالت از او دریغ میگردد؛ در حالی که حضور چنین افرادی در جامعه، نیازی است برای زندهگی دیگران. اگرچه در نوشتههایم همواره از قضاوت گریزانم، اما نمیتوان نگفت: سقراطهایی که برای دیگران جام شوکران بهدست میگیرند و با وجودشان گاو بهخوابرفته جامعه را بیدار نگه میدارند.
بههر صورت، این تجربه نمونهای روشن از قدرت نرم است؛ قدرتی که نه تنها رفتار، بلکه ادراک ما از عدالت را نیز شکل میدهد.
در یکی از سکانسهای میانی فیلم، دوربین بر حیوانی کوچک با رنگ سیاه در داخل قفس مکث میکند؛ حیوانی که برای رهایی دستوپا میزند. این تقلا، بهشکل نمادین، زندهگی انسانها را بازنمایی میکند؛ انسانهایی که در قفس ساختارهای جمعی و اجتماعی گرفتار شدهاند. این تصویر ساده اما قدرتمند، مخاطب را به فکر فرو میبرد و یادآور میشود که محدودیتها همیشه فزیکی نیستند، بلکه گاهی ذهنی و اجتماعیاند. فیلم از همین رهگذر، سه گونه قفس «اجتماعی، ساختاری و ذهنی» را بهصورت نمادین در زندهگی ما نشان میدهد.
در جوامع ما، هنجارها، توقعات و نگاه جمعی بر زندهگی فرد تحمیل میشوند. جامعه از فرد میخواهد مطابق الگویی زندهگی کند که خود تعیین کرده است، بیآنکه فرد نقشی در شکلگیری آن داشته باشد. فرد در سکوت میآموزد که زندهگی کند، اعتراض نکند و سازگار باشد؛ وضعیتی که خود شکلی از قفس است.
در جایی دیگر، پولیس، قانون و نهادهای قدرت وارد میشوند و نظم را بهانهای برای کنترول اختیار انسان قرار میدهند. فیلم نشان میدهد چگونه آزادی تجمع، آزادی بیان و مشارکت مردمی در سطح شعار باقی میماند، اما در عمل سرکوب میشود؛ و این همان نشانه قفس ساختاری در زندهگی ماست.
ساختارها در ذهن ما نیز محدودیتهایی میکارند؛ محدودیتهایی که فرد خود آنها را در ذهن میسازد و جهان را بر بنیاد آن تفسیر میکند. این وضعیت، زاده ترس، تردید و اطاعت است. فرد میآموزد بهجای پرسش، بپذیرد؛ بهجای اعتراض، تحمل کند؛ و بهجای عمل، تماشاچی باشد.
و این قفسها را ما با دستان خود بافتهایم. هانا آرنت در مفهوم «ابتذال شر» میگوید بزرگترین فجایع زمانی رخ میدهند که انسانهای عادی، بدون پرسش و مقاومت، صرفاً از سر اطاعت، به بخشی از چرخه سرکوب بدل شوند. فیلم همین معنا را تقویت میکند: قفس ذهنی زمانی شکل میگیرد که فرد مسوولیت خود را فراموش میکند و به تماشاگری بدل میشود که در کنار ساختارهای جمعی و اجتماعی، در برابر حق میایستد. فیلم «برای زندهگی دیگران» این وضعیت را بهروشنی نشان میدهد.
فیلم با تضاد میان صداهای معترضان و صحنههای سرکوب، میان قفس حیوانات و انسانها، و میان آزادی ظاهری و واقعیت سرکوب، به نقطه اوج خود میرسد. صداها حضور دارند، اما شنیده نمیشوند؛ تکرار میشوند، اما نادیده گرفته میشوند؛ میسوزانند، اما بر کسی گران نمیآیند. این تضاد سمبولیستی تا پایان فیلم ادامه مییابد و مخاطب را متوجه تلاش انسانها برای پذیرش مسوولیت اخلاقی میکند؛ مسوولیتی که همه دربارهاش سخن میگویند، اما به آن عمل نمیکنند.
فیلم نشان میدهد که معترضان هر روز در خیابانها میایستند، بازداشت میشوند و لتوکوب میشوند، اما دوباره بازمیگردند. آنها برای حق زندهگی حیوانات اعتراض میکنند؛ برای حیوانات در قفس، علیه کشتار دستهجمعی و صنعت مد و پوست که حیوانات را به کالا تبدیل کرده است. حتا زمانی که اعتراضشان در چارچوب قانون انجام میشود، نخست با خشونت نرم جامعه روبهرو میشوند؛ خشونتی که نه با گلوله، بلکه با بیتفاوتی مردم و اعمال نظم تحمیل میشود.
در گام بعد، خشونت آشکار اعمال میشود. پولیس و ساختارهای حکومتی فشار میآورند و معترضان را گرفتار میکنند. فیلم نشان میدهد که میان نظم و سرکوب تفاوت بنیادی وجود دارد؛ پولیس بهجای نظارت، سرکوب میکند و حتا پس از بازداشت، معترض را لتوکوب کرده و در موتر انتقال مجرمان میاندازد. این روایت ملموس، مخاطب را به درون واقعیت سخت اعتراض میبرد.
نکته تکاندهنده اینجاست که این خشونتها نه در افغانستانِ زیر سلطه طالبان رخ میدهد، نه در ایرانی که ملاها بر سینه مردم نشستهاند و نه در جهان سومی که اغلب در تصور ما نماد بیقانونی است. این اتفاق در یکی از مهمترین کشورهایی میافتد که با اصول دموکراسی جهان اول همخوانی دارد: دانمارک.
قفسها تنها در زندانهای فزیکی وجود ندارند؛ آنها در ساختار قدرت، قانون، جامعه و ذهن ما نیز حضور دارند. قفس اجتماعی همان هنجارها و توقعات جمعی است؛ قفس ساختاری همان قانون و سرکوب سیستماتیک؛ و قفس ذهنی همان محدودیتهایی که فرد خود در ذهنش میسازد.
فیلم بهروشنی میگوید که آزادی پدیدهای هم فردی است و هم جمعی. اگر فرد در برابر قفس ذهنی سکوت کند، جامعه در برابر قفس ساختاری خفه میشود و ساختار قدرت، خشنتر و گستردهتر خود را اعمال میکند. مسوولیت فرد نه مبارزه خشونتآمیز، بلکه پرسشگری ساده و پیوسته است؛ پرسشی که ساختار از آن میترسد و نخستین میخ آزادهگی را بر دیوار قفس میکوبد.
فیلم نه قهرمان میسازد و نه مظلومنمایی میکند، بلکه تماشاگر را به سفری میبرد که در آن با قفسهای ملموس و نامرئی روبهرو میشود و از خود میپرسد: من در کدام قفس هستم؟ از کدام قفس میترسم؟ و به کدام قفس کمک کردهام؟


