
از داغ فرزندان تا زیستن با قاتلان؛ روایت مادری که طالبان فرزندانش را کشتند
آن روز که پسر بزرگم لباس نظامی پوشید و از دروازه خانه بیرون شد، فکر نمیکردم آخرین باری باشد که قدمهایش را در حویلی میبینم. مثل همیشه برایش دعا کردم و گفتم: زود برگرد. او گفت: «مادر جان، نگران نباش، دوباره میآیم.»
پسرم سرباز اردوی ملی افغانستان بود و در مناطق ناامن خدمت میکرد. میدانست خطر وجود دارد، اما میگفت وظیفه دارد از وطنش دفاع کند. شبی سرد زمستانی در خانه خبر میدیدیم که در همان ولایتی که او بود، خبر درگیری پخش شد و گفته شد چند سرباز در درگیری با طالبان جان باختهاند. همان لحظه قلبم ریخت، دستهایم لرزید. سریع به پسرم زنگ زدم، یک بار، دوبار، ده بار… تلفن زنگ میخورد اما جواب نمیداد. هر بار که تماس قطع میشد انگار چیزی در وجودم فرو میریخت. تا اینکه تلفن خانه زنگ زد. صدای قوماندانشان بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «مادر… پسر شما در راه وطن جان داده است.» بعد از آن هیچ چیز را درست نفهمیدم. فقط خانه در سکوت فرو رفت. لباسهایش، تختش و وسایلش همانجا ماند، اما خودش دیگر برنگشت. بعد از مرگ او، پسر دومم دیگر مثل قبل نبود، غم برادرش در وجودش سنگینی میکرد. بارها میگفت نمیتواند بیتفاوت بماند و میخواهد همان راه را ادامه دهد. هرچه گفتم نرو، قبول نکرد. تا روزی که لباس نظامی پوشید و آماده رفتن شد، کنارم نشست و گفت: «مادر جان اگر رفتم و نیامدم، غصه نخور… در راه وطن شهید شدن افتخار است.» بعد دستم را بوسید و من پیشانیاش را بوسیدم. نگاهش کردم و با دل شکسته به خدا سپردمش.
در این چند ماه، گاهی با او صحبت میکردم. دو روز قبل از برگشتنش به خانه به من زنگ زد. صدایش آرام و خوشحال بود.گفت به زودی برمیگردد تا همه چیز را آماده کنم و برایش از دختر مورد علاقهاش خواستگاری کنم. حتا از آینده حرف زد و گفت این بار همه چیز خوب خواهد شد. من هم برای لحظهای آرام شدم. اما آن روز که منتظر برگشتن او بودم، ناگهان از کوچه صدای گریه و «الله اکبر» بلند شد. صدا نزدیک و نزدیکتر میشد. دلم لرزید. من و پدرش از خانه بیرون دویدیم. هنوز چند قدم از دروازه دور نشده بودیم که با پیکر بیجان پسرم روبهرو شدیم. همان لحظه دنیا برایم تمام شد و فهمیدم یک مادر میتواند دو بار بمیرد و هنوز زنده بماند.
حالا وقتی به همه چیز فکر میکنم فقط یک سوال در ذهنم میماند: پسرانم برای چه شهید شدند؟ این همه انسان برای چه کشته شدند؟ این همه مادر برای چه داغدار شدند؟ این همه زن برای چه بیوه ماندند و این همه کودک برای چه یتیم شدند؟ تلختر از همه برای من این است که امروز در همان سرزمینی زندهگی میکنم که قاتلان فرزندانم، همان طالبان، زیر همین آسمان با من نفس میکشند؛ کسانی که زندهگی هزاران خانواده را گرفتند و هنوز سایه دردشان از این خاک کم نشده است. درد از دست دادن فرزندانم یک طرف است، اما سختتر از آن زندهگی کردن کنار قاتلانشان در یک وطن و زیر یک آسمان است.



